with Lena

SamChats with Lena Katina

متن کامل گپ سام با لنا کاتینا

سام– سلام . خیلی ممنونم که امروز با ما هستی. دوست داری پیامی به طرفدارانت بدی؟ بخصوص طرفداران ایرانی و فارسی زبانان؟
لنا– خب  قبل از هرچیز، فکر کنم این اولین باریه که دارم چنین گفتگویی رو انجام می‌دم برای طرفداران ایرانی و درکل، فارسی‌زبانان. فکر نمی‌کنم تا الان همچین کاری کرده باشم. برای خودم جالبه و امیدوارم براشون جالب باشه که یه‌کم بیشتر دربارۀ من بشنون و بدونن. امیدوارم همگی اوقات خوشی داشته باشید و از این گفتگوی ما لذت ببرید و می‌تونم آرزو کنم… خب تقریباً سال نو نزدیکه. دوست دارم برای همه آرزو کنم شاد باشید، عشق بورزید و عشق بگیرید و درطول روز دلایل بیشتری برای لبخند زدن پیدا کنید! حداقل یه چند‌باری در روز!
سام– دقیقاً. آره عالی می‌شه. خیلی ممنونم از مقدمۀ خوبت. خب، امروز حالِت چطوره؟  کاتینای امروز بعد از «تتو» چطوره؟ در مقام یک هنرمند سولو از خودت راضی هستی؟
لنا– خیلی هم راضی هستم. چراکه هنرمند سولو بودن به این معنیه که همه‌چیز وابسته به منه و من مسئول هرچی که اتفاق میفته هستم. پس درواقع… می‌دونی… حس خوبی داره!
سام– بله داره.
لنا– یک تیم عالی در کنارم دارم و از این بخش خیلی خوشحالم. به‌علاوۀ اینکه درحال حاضر مشغول ضبط و پخش خیلی چیزا هستیم و بصورت تک‌آهنگ به تک‌آهنگ منتشر می‌شه و قرار نیست در این مرحله متوقفش کنم. قراره «ویزر»هامون رو ضبط کنیم. درواقع یک کلمۀ ابداعیه که به دنیا معرفی کردیم. چون دیگه ویدئوی کامل رو نمی‌سازیم بلکه فقط یک ویدئوِ یک دقیقه‌ای اینستاگرامی برای هر آهنگ می‌سازیم. این خب جدید و جالبه؛ به‌علاوۀ اینکه  کاتینا امروز یک مادر و همسره. و از این بخش از زندگیم هم دارم بسیار لذت می‌برم، با اینکه بازم نزدیک سال نو است و بسیار مشغول برنامه های تلویزیونی هستم و این‌جور کارها.
سام– عالیه. پس یک خبر خوب برای طرفدارانت هم هست که بزودی کارهای فوق‌العاده‌ای قراره ازت بشنون. و می‌خواستم بهت تبریک بگم که دیگه مادر شدی و می‌دونی… دنبال کردنت در همۀ این مراحل بعنوان یک طرفدار، خیلی شگفت‌انگیزه. الان که بچۀ خودت رو داری! برای فرزندت آواز می‌خونی؟
لنا– قطعاً!
سام– اسمش چیه؟
لنا-اسمش الکساندره.
سام-الکساندر! آره. خب برای الکساندر می‌خونی؟ علاقه‌مند هست؟
لنا– همیشه!
سام– آره؟
لنا– همیشه!
سام– عالیه!
لنا– درواقع خیلی بامزه‌ست. چون دوست داره چیزای مختلف بخونه. منظورم اینه که… فکر نمی‌کنم به اندازۀ من یا باباش گوش موسیقی خوبی داشته باشه، ولی واقعاً خوبه.
سام– همسرت هم موزیسین هستن درسته؟
لنا– بله. همسرم خوانندۀ شگفت‌انگیز و ترانه‌سُرای عالی‌ای هستن.
سام– عالیه.
لنا– خیلی با استعداده.
سام– چقدر وقت برای فرزندت الکساندر می‌ذاری؟
لنا– هر فرصتی رو که در زندگیم پیدا می‌کنم، با بچه‌ام می‌گذرونم!
سام– آره… پس مادری الان برات در اولویته!
لنا– همه‌چیز مهمه! می‌دونی، پروژۀ من هم یک‌جورایی حکم فرزندم رو داره! پس هیچی رو کنار نمی‌ذارم! فقط دارم تلاش می‌کنم بین‌شون یک تعادل خوب ایجاد کنم و خب زیاد سفر می‌کنم. کنسرت دارم و مثلا چهار، پنج روزی نیستم. و ساشینکا با پدرش و مامان‌بزرگ‌هاشه که خیلی کمک می‌کنن و خب زنگ می‌زنم. باهاش صحبت می‌کنم. و بهش همیشه می‌گم ساشینکا، من دارم می‌رم، کاری دارم. کاری دارم که باید انجام بدم. پس می‌رم اما باهم صحبت می‌کنیم. اولش سخت بود چون وقتی سفرهام شروع شد، کمتر از یک سالش بود. که سفرهام شروع شده بود که برم به…
سام– آره تورهات…
لنا– آره… پس هروقت که بخوام برم همینطوری از کنار این مسئله نمی‌گذرم. مثلاً برای خداحافظی می‌بوسمش. می‌دونی… هیچ‌وقت وقتی حواسش نیست، نمی‌ذارم برم.
سام– می‌فهمم چی می‌گی… آره.
لنا– از کنارش به‌راحتی نمی‌گذرم… خب مطمئناً اوایل گریه‌اش می‌گرفت و می‌گفت «ماموشکا (مامانی) نرو».
سام– ماموشکا…
لنا– می‌خوام خونه باشی. لطفاً بمون پیشم. نرو سر کار. ولی دیگه تکرارش کردم و سعی کردم براش توضیح بدم که می‌دونی… والدین کار می‌کنن و من باید برم سفر و بهش جزئیات رو می‌گم که «مامانت قراره بخونه! می‌رم رو صحنه می‌خونم! لباس خوشگل تنم می‌کنم!» و خب همینطور بهش جزئیات رو می‌گم. که من بهت زنگ می‌زنم، تو هم بهم زنگ می‌زنی. صحبت می‌کنیم و دیگه الان دوست شده باهام. مثلاً بهش می‌گم ساشینکا! من دارم می‌رم! می‌گه «باشه مامانی!» پاکا! مثل بای بای! خوش بگذره! هرچی!
سام– خیلی بانمکه.
لنا– دیگه وقتی می‌رم همیشه بهش می‌گم کی برمی‌گردم. حتی بهش رو تقویم نشون می‌دم و با همسرم، پدرش، روزها رو می‌شماره تا مامان بیاد.
سام– چقدر دلفریب!
لنا– آره علامت می‌ذاره و… اون خب خیلی بهم وابسته‌ست. مطمئناً… به‌هرحال پسرمه.
سام– قطعاً!
لنا– پس وقتایی که سر کار نیستم، با اونم.
سام– عالیه. براش آیندۀ فوق‌العاده و روشنی رو آرزو دارم و مطمئنم همچین آیندۀ روشنی درانتظارش خواهد بود. خیلی هم شگفت‌انگیز بود دربارۀ «مادری» شما بشنویم.
خب از «تتو» تا حالا اتفاقات زیادی افتاده. و همونطور که خودت اشاره کردی، داری آهنگ‌های خودت رو منتشر می‌کنی. به «تتو» هم بر خواهیم گشت و سابقۀ شگفت‌انگیزت در «تتو» رو هم بررسی خواهیم کرد. اما از اون به بعد، در مقام یک هنرمند سولو آهنگ‌های عالی‌ای منتشر کردی و خاطرم هست که در یکی از تازه‌ترین ویدئوهات که اسمش «مک دونالد» بود…
لنا– بله.
سام– یک بازسازی از ویدئو «برگر خوردن اندی وارهول» بود! خیلی برای من جالب بود! خب این، «همبرگر خوردن»، ایدۀ چه کسی بود؟ و لطفاً کمی هم دربارۀ کانسپت ترانه صحبت کن. خب آهنگ به روسی است، اما سعی کردم قسمت‌هاییش رو ترجمه کنم…
لنا– خب در واقع آهنگ دربارۀ «عشق»ه. و ترانه هم تحت تأثیر یک فیلم خیلی مشهور به اسم «کندی» نوشته شده که «هیث لجر» نقش اصلی رو در این فیلم بازی می‌کنه. اینطوری شد که ترانه‌اش متولد شد. و اگه فیلم رو دیده باشی یه جمله به روسی داره که می‌گه:     – به انگلیسی ترجمه‌ش می‌شه: ما باحال‌ترین آدم‌های مک‌دونالدیم!
سام– آره آره…
لنا– اساساً می‌خواد بگه «مک دونالد» فقط «مک دونالد» نیست. در کل، جوون‌ها خیلی وقت‌ها می‌رن به فست‌فود، رستوران! و واقعاً هیچی براشون مهم نیست! انقدر از کنار هم بودن لذت می‌برن که دیگه اصلاً متوجه چیزی دور و اطراف‌شون نمی‌شن. پس ترانه بیشتر دربارۀ این مرحله از رابطه‌ست. وقتی هیچی تو دنیا جذاب‌تر از شما دو نفر برای همدیگه نیست! و کانسپت ویدئو رو هم مدیربرنامه‌های من مطرح کرد، اُلگا که خودش کارگردان این «ویزر» و ویدئو است و همینطور ویدئو دوم. اون بود که همه‌چیز رو کارگردانی کرد و ایده رو مطرح کرد. اینکه چی بگیریم، چطوری بگیریم. خودش یکی از طرفداران پروپاقرص اندی‌ وارهوله و منم خودم دوستش دارم و به نظرم آدم بی‌نهایت خلاقیه. و از اونجا که می‌دونستیم صحنه چیه، تصمیم گرفتیم که بازسازیش کنیم. یعنی خب، باحاله! «مک دونالد» و خوردن برگر! اصلاً نمی‌تونم وصف کنم چقدر خوش گذشت سر فیلمبرداریش. چون تابستون هم بود و هوا هم خیلی گرم. می‌دونی، صبح‌ها که برگر نمی‌فروشن. فقط برگرهای مخصوص صبحانه هست. خب من مجبور شدم همون همبرگری رو بخورم که گروه تولید بعدازظهر خریده بودن!
سام– بعدازظهر؟!
لنا– پس تا صبح بعد واقعاً یک برگر سرد و بدمزه بود که باید می‌خوردمش!
سام– باید بازی می‌کردی! از توانایی های بازیگریت استفاده می‌کردی!
لنا– نه واقعاً بازیگری هم نبود. می‌دونی، فقط… دارم یه برگر می‌خورم! تو یه محیط خیلی رنگارنگ! ولی یه مسئلۀ خیلی مشهور هم هست به اسم «موک‌بنگ» اگه اشتباه نکنم… که خیلی تو آسیا محبوبه! به وقتی اطلاق میشه که مردم جلوِ دوربین غذا می‌خورن! برای مثال فقط می‌خورن و با یکی حرف می‌زنن و می‌دونی… همین‌که تنها غذا نمی‌خورن!
سام– پست‌های شبکه‌های اجتماعی که بهشون اشاره کردی.
لنا– آره بهشون اشاره کردم. و خب به نظرم این موضوع جالبیه! می‌دونی… چون خیلی آدم‌های تنها تو این دنیا هستن که کسی رو پیدا نکرده‌ن، کسی که باهاش غذا بخورن! خب پس چرا جلوِ اینترنت روشن غذا نخوریم؟ و احساس تنهایی نکنیم! من که فکر می‌کنم خیلی هم باحاله! بعضی‌ها فکر می‌کنن احمقانه‌ست ولی من فکر می‌کنم خیلی باحاله.
سام– و به نظر من، خیلی هم بهتر از اندی وارهول انجامش دادی!
لنا– ولی من دخترم!
سام– خیلی زیبا بود، هم موزیک هم ویدئو.

سام– خب رؤیای امروز تو چیه ؟ من اطلاع دارم که شما از سن خیلی کمی «شهرت» رو تجربه کردی. فکر می‌کنم 9 سالت بود. درسته؟ اون‌موقع 9 سالت بود؟

لنا– خب «شهرت»… شهرت به معنی شهرتش… فکر می‌کنم یه‌کم گذشت تا به شهرت رسیدم. من تو یه گروه بچه‌ها بودم به اسم «نپاسدی» که زمینۀ شهرت رو فراهم کرد. اون‌موقع تو تلویزیون بودم، وقتی 11 سالم بود، و دیگه «تتو» وقتی 14 سالم بود شروع شد و فکر می‌کنم وقتی 15 سالم بود ویدئو “All the Things She Said” منتشر شد. پس یه جورایی 16 سالگی دیگه…
سام– دیگه زمانی بود که شهرت رو تجربه کردی.
لنا– آره
سام– خب درمقایسه با ی گذشته، «رؤیای» امروز تو چیه؟
لنا– خب ی گذشته دوست داشت کاری رو انجام بده که دوست داره! که آواز خوندنه!
سام– آره… خب الان هم همینه؟
لنا– هنوز هم می‌خونم. هنوزم عاشق خوندنم و امیدوارم بتونم ادامه‌ش بدم و دل مردم رو شاد کنم. می‌دونی… آهنگ‌های عالی ضبط کنم که خیلی شاید بشه از لغت «نزدیک» براش استفاده کرد… که مردم بتونن درک کنن من دربارۀ چی حرف می‌زنم و…
سام– از نظر احساسی ارتباط برقرار کنن!
لنا– آره و خودشون رو در این ترانه ها پیدا کنن… می‌دونی، خیلی خوبه وقتی نظرهایی رو می‌شنوم که می‌گن «خدای من، موسیقی تو چقدر به من کمک کرده! که این دوره رو بگذرونم یا اون دوره رو…» و این درواقع بهترین تعریفیه که می‌تونم آرزوش رو داشته باشم. چون می‌دونی، موسیقی ابزاریه که می‌تونه به مردم کمک کنه. و خب اگر من بتونم این‌ کار رو بکنم فوق‌العاده می‌شه…
سام– بله عالیه. خب گفتی آهنگ «مک دونالد» رو نوشتی و ایده‌ش رو از تماشای یک فیلم گرفتی…
لنا– من ننوشتمش! یک ترانه‌سرای دیگه نوشتش…
سام– ترانه سراش کی بوده؟
لنا– آنا بود. اوکراینیه. واقعاً شگفت‌انگیزه. ترانۀ «مک دونالد» رو نوشت و «کوسی» و…
سام– پس آهنگ‌های اخیرت رو نوشته.
لنا– و ترانۀ آخرم، «کودیش» رو نوشته. آره… اسمش آنا باستونه. توی اینستاگرامم دارمش، اگه هرکدوم از پست‌هام رو بیاری که یک مقدمه‌ای بر آهنگ داره، اونجا می‌تونی پیداش کنی. خیلی بااستعداده و درواقع چهار ترانه برام نوشته. یکی دیگه هم منتشر شده، «کودیش»، و یکی هم هست که بزودی منتشر می‌شه.
سام– خب «کودیش» دربارۀ چیه؟ همینطور ویدئو جدیدت؟
لنا– خب اون هم یک داستان عاشقانه‌ست. من همیشه کارهام دربارۀ داستان‌های عاشقانه‌ست. چون می‌دونی… ما مراحل مختلفی در روابط داریم. خیلی سختی‌ها می‌کشیم. می‌دونی، تو رابطه بودن کار سختیه! در کل…
سام– آره، همینطوره… ضمناً یادم میاد تو یکی از مصاحبه‌هات گفته بودی که برات سخته به زبان خودت، روسی، ترانه بنویسی!
لنا– روسی، آره…
سام– خب چطور؟ چطور ممکنه؟
لنا– نمی‌تونم جواب این سؤال رو بدم… اصلاً نمی‌دونم چرا! به نظر خودم خیلی جالب میاد ولی هرچی… یعنی خب، قبلاً به روسی شعر می‌نوشتم. ولی هیچ‌وقت به انتشار هیچ‌کدومشون فکر نکردم، یا این‌که بخوام به کسی نشونشون بدم. چون فکر نمی‌کنم به اندازۀ کافی خوب باشن.
سام– متوجه‌ام…
لنا– و خب اگه کسانی هستن که توی این کار از تو بهترن…
سام– چرا که نه…
لنا– … که مشخصاً بهترن، پس دیگه چرا؟ شاید یه روزی بیاد که یه‌چیز خیلی عالی و باحال بنویسم که خوشم بیاد و همه هم خوششون بیاد! ولی الان نمی‌تونم. فکر می‌کنم چیزی که می‌نویسم اون‌قدرها جالب نیست. چون خودم واقعاً عاشق ترانه‌های استعاره‌ای در آهنگ‌هام هستم. می‌دونی، وقتی مستقیم نمی‌ری سر اصل مطلب، یه‌جورایی می‌دونی، بازی با کلمات داره اتفاق میفته و من خودم واقعاً نمی‌تونم خوب بنویسمش. نوشته‌های من اکثراً خیلی سرراسته.

lena katina poster

سام– برگردیم به «تتو». شما در سال 2009 از جولیا جدا شدی و کار گروه، همون‌جا متوقف شد. و خاطرم هست که گفتی تا چهار‌سال، باهم هیچ ارتباطی نداشتین، تا سالگرد آلبومتون.
لنا– بله.
سام– چه اتفاقی برای «تتو» افتاد؟ به‌طور خلاصه یه مرور کنیم که چرا متوقف شد؟
لنا– خب خلاصه‌اش اینه که ما احتمالاً بزرگ شدیم و دیگه زمانش رسیده بود که مسیرمون رو از هم جدا کنیم. چون همکاری باهم‌، دیگه برامون نتایج  قبل رو نداشت. می‌دونی، ضمن اینکه دربارۀ چیزهایی که برامون خیلی مهمن، نقطه‌نظرات کاملاً متفاوتی داریم. بنابراین راحت‌تره که جدای ازهم کار کنیم. به نظر من موقعیت عالی‌‌ایه، چون به‌هرحال دیر یا زود، گروه‌ها از هم جدا می‌شن. می‌دونی، من فکر می‌کنم این یک گام به جلو بود. اینطوری بهش نگاه می‌کنم، بعنوان گامی به جلو، پیشرفت. نه فقط پیشرفت حرفه‌ای؛ بلکه پیشرفت شخصی. چون مسئولیت بزرگیه که تنها بری روی صحنه درحالی‌که قبلاً با یک گروه بودی، و خب همه‌چیز تقسیم بر دو می‌شد. می‌دونی، انرژی و … همه‌چیز. منظورم اینه که این گام بلندی بود و می‌تونم بهت بگم سخت هم بود. ولی به‌هرحال انجامش دادم و خوشحالم که این کار رو کردم، چون اگر این کار رو نکرده بودم، احتمالاً هیچ‌وقت ترانه‌های خودم رو برای اولین آلبوم سولوِ خودم نمی‌نوشتم، که خیلی هم بهش افتخار می‌کنم.
سام– بله، دقیقاً. پس یه جورایی امروز نسبت به گذشته، رؤیاهای بزرگ‌تری داری و  کاتینای امروز، موسیقیش بسیار شخصی‌تر از «تتو»ست؟ درسته؟ این بیانیۀ درستی هست؟
لنا– نه نمی‌گم خیلی شخصی‌تره، چون همۀ آهنگ‌های آلبوم سولوِ من رو مایکل نوشت و الان هم ترانه‌های خودم رو نمی‌خونم، ولی با این وجود، تک‌تکشون رو حس می‌کنم. درست مثل «تتو». ما آهنگ‌های عالی‌ای می‌خوندیم و تک‌تکشون رو با همۀ وجود حس می‌کردیم. هر ترانه یک قصه می‌گفت و قصه‌های بسیار مهمی هم می‌گفتن… خیلی از همین آهنگ‌ها حتی باعث تغییر زندگی خیلی‌ها شدن. پس فکر می‌کنم برای خیلی‌ها کار عالی انجام دادیم و می‌دونی، اون موقع شخصی بود، الان هم شخصیه. فقط بالغ شده‌م و دیگه شونزده‌ساله نیستم!

سام– اولین ترانه‌ای که نوشتی چی بود؟ یادت میاد؟ حتی اگه منتشر نشده باشه؟
لنا– اولینِ اولین؟
سام– آره.
لنا– درواقع سؤال خوبیه. چون خاطرم نیست با چی شروع کردیم… اولینِ اولین… اولین احتمالاً “World” بود که چندین بار تو کنسرت‌ها هم خونده‌مش، ولی فکر نمی‌کنم هنوز منتشر شده باشه. شاید “Just a Day” بود ولی اونا جزء اولین‌ها بودن. “The Beast Inside of You” جزو اولین‌ها بود. مطمئنم… شاید دومی بود… یا اولی… فکر می‌کنم سْوِن بتونه به این سؤال جواب بده! حافظه‌ش از من خیلی بهتره تو این چیزا… ولی تا جایی که حافظه‌‌م یاری می‌کنه… اوه…شاید “ارس” بود… شاید آیرس بود… شایدم “”Just a Day نمی‌دونم! خدا می‌دونه! فقط اولین بخش از آهنگش یادمه که نوشتیم و اون اسمش “Fed up” بود. اسم این ترانه توی آلبوم “Fed up” بود. پس “Fed up” بود، “Stay” “World” و “Beast” و “Just a Day”. این پنج‌تا فکر می‌کنم جزو اولین‌ها بودن که نوشتیم.

سام– خب به چندتا زبان صحبت می‌کنی ؟ می‌دونم تک‌آهنگ به زبان اسپانیایی داری و یک آلبومِ اسپانیایی! درسته؟
لنا– آره یک آلبوم اسپانیایی دارم ولی به زبان اسپانیایی صحبت نمی‌کنم!
سام– خیلی خب!
لنا– دهنم سرویس شد سر ضبط اون آهنگ‌ها به اسپانیایی! یعنی تلفظش انقدر…. نمی‌دونم والله! یه معلم خیلی خوب داشتم که، می‌دونی… لهجه‌ام رو درست می‌کرد و مطمئن می‌شد که درست می‌خونم و کلمات رو درست تلفظ می‌کنم ولی واقعاً برای خودم چالش بزرگی بود! خیلی بزرگ! ولی خب خیلی طرفداران اسپانیایی‌زبان دارم و مدتی بود این ایده رو که به اسپانیایی بخونم و ضبط کنم داشتم. بعدش تصمیم گرفتیم فقط یک آهنگ ضبط کنیم. بعد گفتیم بیا حالا دوتا ضبط کنیم! بعدش دیگه یهویی شد که دیدیم یک آلبوم کامل داریم!
سام– اتفاق خیلی نادریه.
لنا– آره … ولی واقعاً چالش خیلی خیلی بزرگی بود. صادقانه بگم…

سام– آره، ولی گمونم واکنش‌ها عالی بود!
لنا– آره، تو آمریکای لاتین عاشقش شدن.
سام– آره. خب یادم میاد یه آهنگ هم در ایتالیا ضبط کردی. اسمش… برگ های…
لنا– برگ های طلایی با نوئمی سمورا.
سام– آره یه‌کم دربارۀ همکاریت اونجا در رم برامون بگو. نماهنگ خیلی زیبایی هم داشت این آهنگ.
لنا– ویدئو خارق العاده بود! ما توی دو روز، دو ویدئو ضبط کردیم. یکی ویدئو سولوِ خودم بود، «An Invitation» و دیگری همکاری با نوئمی برای آهنگِ “Golden Leaves”. خب قبلِ هرچیز بگم نوئمی واقعاً انسان شگفت‌انگیزیه. خیلی ازش خوشم میاد. با‌استعداده و درواقع خیلی در نمایش‌های موزیکال بازی می‌کنه و می‌خونه! پس بازیگر هم هست و خواننده هم هست و انسان بزرگیه. و ما یک دوست مشترک داریم، الکس. که… فکر می‌کنم یه‌مدت هم برنامه‌هاش رو مدیریت می‌کرد. چند سالی هم هست که می‌شناسیمش. خیلی بهمون کمک کرد. خب یه روز بهمون گفت «مایلید همکاری کنیم؟» منم گفتم «آره چرا که نه!» آهنگش هم خیلی ایتالیاییه و من راستش طرفدار پروپاقرص موسیقی ایتالیایی هستم. عاشق اروس رامازوتی هستم. یکی از خوانندگان مورد علاقۀ منه. و هنوزم آرزوش رو دارم که شاید روزی بتونم باهاش بخونم.
سام– چه صدای زیبایی هم داره… اون که عالی می‌شه!
لنا– یعنی شگفت انگیزه! و اونا «سبک ایتالیایی» خودشون رو دارن! منم عاشق این سبک هستم. خیلی…
سام– دقیقاً.
لنا– خلاصه همکاری خیلی خوشی بود. بخشیش بعنوان لطف به یک دوست و بخشی بعنوان یک تجربۀ خوش. اما ما یک کارگردان فوق‌العاده هم برای ویدئو داشتیم. لیویا. لیویا آلکالدِ. او واقعاً… راستش خود ویدئو هم کلی جایزه برنده شد!
سام– بله برنده شد.
لنا– و واقعاً همکاری باهاش لذت‌بخش بود سر فیلمبرداری اون ویدئوها. و راستش باردار هم بودم سر ضبط.
سام– آره اون موقع…
لنا– آره… چهار‌ماهه باردار بودم. اون‌موقع سر ضبط ویدئوها سعی می‌کردیم تا می‌تونیم شکمم رو پنهان کنیم… یه‌کم سخت شده بود ولی واقعاً دورۀ عالی‌ای بود و واقعاً لذت بردم…درکل عاشق ایتالیا هستم. عاشق اینم که برم به ایتالیا. عاشق معماریش هستم. عاشق تاریخش و همه‌چیزش! یعنی ایتالیا یکی از کشورهای مورد علاقۀ منه. که برم، و فقط یه قدم بزنم! می‌دونی… و عاشق آشپزخونۀ ایتالیایی هم هستم!

samchats with lena


سام– حالا که صحبت از کشورها و شهرهای مورد علاقه‌تون شد، این کشورها و شهرها کجاها هستن؟ البته بعد از ایتالیا!
لنا– خب گفتنش خیلی سخته، چون هرجا بری، یه‌چیز خاصی داره اتفاق میفته. ارتباط بین تو و مردمش هست می‌دونی… من خودم بعنوان یک هنرمند که می‌رم روی صحنه… خیلی… می‌دونی … خیلی‌ها اونجا منتظرت هستن. خیلی ها جیغ می‌کشن. بعضی‌ها فعال‌تر هستن بعضی‌ها کمتر. اما گوش می‌دن و خلاصه… انواع مخلتفی از شنوندگان هستن. اما جایی که واقعاً مورد علاقه‌مه برای اجرا، آمریکای لاتینه! صادقانه بگم.

انسان‌های بسیار فوق العاده‌ای هستن که احساساتشون رو نشون میدن! این‌همه! واو! می‌دونی وقتی اونجا اجرایی داری انقدر انرژی‌شون زیاده که می‌خواد تو رو از صحنه بکَنه! خیلی بزرگه! اینه که من درواقع…
سام– منتظرشی…
لنا– درواقع یه اجرا در فوریه 2019 در مکزیک خواهم داشت. امیدواریم اگر همه‌چیز خوب پیش بره و چیزی تغییر نکنه، می‌رم به مکزیک برای یک اجرا.
سام– خیلی هم زیبا. تبریک می‌گم. عالیه.
لنا– قطعاً منتظرش خواهم بود.
سام– آره خیلی هم تبریک می‌گیم به طرفداران مکزیکی شما.

سام– خب شما علاقه‌ای دارید با هنرمندان ایرانی همکاری کنید به زبان فارسی؟
لنا– من خیلی پذیرای طرح‌های جالب هستم! می‌دونی، همیشه پایۀ (تغییر کنه) خلاقیت‌ام و اگر چیز جالبی باشه و تازه و شاید چالش‌برانگیز، ممکنه پایه‌اش باشم! ولی این سؤالیه که باید از مدیربرنامه‌هام پرسید!
سام– بله حتماً. حالا که از زبان فارسی صحبت شد، آیا شاعر، شعر یا داستانی به زبان فارسی می‌شناسی؟ هرچی؟ موسیقی؟ موسیقی ایرانی رو می‌شناسی اصلاً؟
لنا– نه فکر نکنم! فکر نمی‌کنم تو مسکو موسیقی ایرانی داشته باشیم. و اگر راستش رو بخوای، من الان اصلاً موسیقی زیاد گوش نمی‌دم! درواقع اخیراً دارم تو ماشینم شوپن گوش می‌کنم. خیلی خسته ام از این آهنگ‌ها… می‌دونی… آهنگ‌های کریسمس رو دوست دارم!
سام– آهنگ‌های کریسمس! کدوم به‌طور خاص مورد علاقه‌ته؟
لنا– به‌طور خاص آهنگ مورد علاقه‌ای ندارم! همه‌شون رو دوست دارم! فقط عاشق حال و هواشون هستم!
سام– روحشون! آره…
لنا– می‌دونی… و یکی‌شون رو هم بعنوان هدیه برای طرفدارام خوندم. آهنگ “کریسمس سفید” بود. و همینطور یک آهنگ کریسمس عالی دارم که یور کورین، نوازندۀ گیتارم، اونو نوشته. اصلاً می‌تونی از سْوِن بخوای برات بفرسته. چون آهنگش شگفت‌انگیزه! و یک همخوانیه با نوازندۀ گیتارم. اون می‌خونه و من می‌خونم! آهنگ باحالیه! ولی آره الان بیشتر تو حال‌و‌هوای موسیقی کلاسیک‌ام. می‌دونی می‌خوام یه‌کم به گوش‌هام استراحت بدم. چون همه‌چیزخیلی… یعنی… خیلی آهنگ‌های عالی هست، ولی خیلی به‌هم شبیه هستن! من یه‌کم احتیاج دارم به…
سام– یه‌کم استراحت برای گوش‌هات…
لنا– احتیاج دارم به یه‌کم تأثیرپذیری از موسیقی کلاسیک! به‌خاطر همین هم تو ماشینم شوپن گوش می‌دم و می‌دونی… باخ هم گوش می‌کنم.
سام– خیلی جالبه، چون من می‌دونم شما نوازندۀ پیانو حرفه‌ای هم هستین!
لنا– من نوازندۀ حرفه‌ای پیانو نیستم!

سام– من خاطرم هست که چقدر عالی پیانو می‌نوازی!
لنا– پیانو می‌نواختم!
سام– آره… دیگه نمی‌نوازی؟!
لنا– نه… متأسفانه فکر می‌کنم دیگه کاملاً توانایی نواختن رو از دست داده‌م. درواقع الان این پیانو همین‌جا کنارمه! اما… همین اخیراً سعی کردم یه چیزی بنوازم و دستام کاملاً همه‌چیز رو فراموش کرده‌ن!
سام– آره فرّاره… آره…
لنا– آره… رشته‌م موسیقی بوده. 7 سال خوندم و از مدرسۀ موسیقی فارغ‌التحصیل شدم و خیلی آهنگ‌های کلاسیک می‌نواختم و در حقیقت توی اجراهام هم یکی از آهنگ ها رو خودم می‌نواختم، ولی خب راحت نیستم که بنوازم! می‌دونی… احساس می‌کنم اون‌قدر خوب نیستم برای نواختن! من تو خوندن خوبم! حس خوبی دارم وقتی می‌خونم!

سام– کتاب‌خوندن چی… اخیراً چی خوندی؟
لنا– راستش اخیراً جنگ و صلح رو خوندم از تولستوی. آخرین اثر کلاسیکی بود که خوندم. راستش چند تا کتاب رو دست دارم. دارم یک کتاب روانشناسی می‌خونم دربارۀ روانشناسی کودک.
سام– چون شما بعد از موسیقی تحصیلات روانشناسی هم دارید، درسته؟
لنا– بله، مدرک گرفتم، ولی می‌دونی الان خب بچه‌دار هستم و مادر. بنابراین خیلی علاقه‌مندم به خوندن این آثار، که یه‌کم بیشتر یاد بگیرم و چیزهای بخصوصی رو به‌ خاطر بسپرم. الان دارم یک کتاب خیلی عالی رو می‌خونم، از جولیا گیتینریتر.
سام– روس هستن.
لنا– آره دارم کتابش رو می‌خونم. تولستوی می‌خوندم و الان که تمومش کردم، دارم اریک فروم می‌خونم. نمی‌دونم چطور ترجمه‌اش کنم… اسمش به روسی می‌شه…
یه چیزی دربارۀ عشق! چیزی که مردم درش خوبن! هنر عشق ورزیدن.
لناهنر عشق ورزیدن، اریک فروم.
لنا– آره کتاب فوق العاده‌ایه و فروم روانشناس بزرگیه. خیلی هم قدیمیه. ولی هیچ‌وقت دیر نیست (برای خوندنش)!
سام– البته. خب دربارۀ ویدئو که گفتی مدیربرنامه‌هات کارگردانی کرده بود، تو خودت تا حالا ویدئویی رو کارگردانی کردی؟ آیا خودت دوست داری ویدئوهات رو خودت بسازی؟ یا نه، فقط می‌سپری به گروه و تیمت و اینطوری انجامش می‌دی.
لنا– آره می‌دمش به … می‌دونی.. آره… هرکسی باید کاری رو انجام بده که می‌تونه خوب از پسش بربیاد. می‌دونی منظورم چیه. خب من می‌تونم خوب بخونم!
سام– البته.
لنا– من عاشق خوندن هستم! کارگردان نیستم و هیچ تحصیلاتی در این زمینه هم ندارم. خب پس چرا باید برم و یه کاری رو کارگردانی کنم؟ که چی بشه؟ ایده‌هایی دارم! برای مثال ویدئو “Lift Me Up” کاملا ایدۀ من بود. از اینکه چطوری در ویدئو ظاهر بشم تا برنامه‌ها و این چیزاش… ولی یک کارگردان داشتم که برام ضبطش کنه! چراکه من خودم هیچی در این زمینه نمی‌دونم!
سام– آره، چون خیلی جالبه که اینو می‌شنوم… این روزا خیلی‌ها رو می‌بینی، و البته وقتی مشهور هستن هم بیشتر اتفاق میفته، که…
لنا– که شروع می‌کنن به تجربه‌کردن چیزای مختلف.
سام– آره آره دقیقاً… پس خیلی خوبه که می‌شنوم ازت، که کار رو به کاردان می‌سپری.
لنا– قطعاً! یعنی خب اگر در انجام کاری اعتماد‌به‌نفس کافی رو داشته باشم انجامش می‌دم، ولی اگه ندارم چرا انجامش بدم؟ فقط اینکه اسمم بعنوان «کارگردان» بیاد؟ که چی؟ می‌دونی، من آدمِ جلوِ دوربینم! و این حرفۀ منه!
سام– دقیقاً. خب اصلاً برای شبکه‌های اجتماعی و اینترنت زمان می‌ذاری؟
لنا– برای شبکه‌های اجتماعی یه‌کم زمان می‌ذارم، البته. و باز چون هنرمندم و این روزا اکثراً همه‌چی رو اینترنته! باید زمان زیادی رو شبکه‌های اجتماعی بذارم! و دارم سعی می‌کنم…
سام– بخشی از شغل توست.
لنا– آره دقیقاً… سعی می‌کنم عکس بگیرم… یعنی خب خیلی تبحر ندارم، ولی سعی می‌کنم تا جای ممکن، فعال باشم ولی آدمش هم نیستم که صبحونه و ناهار و شام رو با طرفدارانم به اشتراک بذارم! فکر می‌کنم یه‌کم زیاده‌رَویه دیگه… و به همین دلیل هروقت حسش رو داشته باشم چیزی رو به اشتراک بذارم، می‌ذارم. و بیشتر، از کارهام. تا جایی که به حرفه‌ام مربوط باشه. و می‌دونی، شاید اگر چیز قابل توجهی باشه… چیز قابل توجهی در زندگی شخصیم. برای مثال تولد پسرم، می‌تونم چیزی پست کنم و بنویسم تولد پسرمه! یا سالگرد ازدواج! ولی بیشتر سعی می‌کنم مردم رو از فعالیت‌هام و زندگی حرفه‌ایم مطلع نگه دارم. و گه‌گاهی هم از زندگی شخصیم.
سام– آره عالیه. یک سؤال دربارۀ  کاتینای گذشته دارم. اگر می‌تونستی در زمان به عقب برگردی، دوست داشتی دوباره چندسالت باشه؟
لنا– نمی‌دونم… واقعاً سوال سختیه، چون یه جورایی… خوبم! یعنی امروز یک زن 34 ساله هستم. دیگه اصلاً نمی‌دونم چطوری بدون بچه‌ام زندگی کنم، چون واقعاً دارم از مادر بودنم لذت می‌برم. می‌دونی، الان سه‌سال و نیمِشه و هنوز نمی‌تونم درک کنم تمام این سی سال رو بدون او چطوری زندگی می‌کردم؟ پس اگر می‌تونستم در زمان به عقب برگردم، برنمی‌گشتم.
سام– خیلی خوبه.
لنا– چون الان و همین‌جا خوشحالم! به‌علاوۀ اینکه می‌دونی… خیلی وقت‌ها این سؤال رو می‌شنوم که چه چیزی رو می‌خوای در زندگیت تغییر بدی؟ می‌دونی، اگر می‌تونستی در زمان به عقب برگردی چی رو عوض می‌کردی؟ درحقیقت هیچی! چراکه هر اتفاقی قبلاً برای من رخ داده، به من کمک کرده کسی باشم که امروز هستم. و فکر می‌کنم خیلی هم خوب از آب درومدم! بنابراین نمی‌خوام هیچی رو تغییر بدم. فقط می‌خوام خوشحال باشم و کارایی که دستمه انجام بدم، و خوب انجامش بدم!

سام– پاسخ زیبایی بود به اون سؤال، . ممنونم. و از اینکه این پاسخ رو می‌شنوم، خیلی برات خوشحالم.
لنا– ممنونم

سام– خب ، خیلی ممنونم که امروز با ما بودی. واقعاً افتخار بزرگی بود که امروز در برنامه مهمانمون بودی.
لنا– ممنونم که دعوتم کردی.
سام– خب چیزی هست که بخوای به این گفتگوت اضافه کنی؟ چیزی برای طرفداران؟
لنا– خب فقط بگم که خیلی کارهای تازه قراره منتشر کنم! پس لطفاً منو در اینستاگرام دنبال کنید، صفحات اجتماعی مختلف، همه‌شون رو دارم و فقط امیدوارم… شاید روزی بشه بیام ایران و کنسرتی داشته باشم.
سام– آره… عالی می‌شه! مرسی.
لنا– چون تاحالا به ایران نیومده‌م. و جالب خواهد بود و می‌دونی، کاملاً مطمئنم تجربۀ دلپذیری خواهد بود. خلاصه غیر از این‌ها، فقط دنبالم کنید و امیدوارم از کارهایی که می‌کنم لذت ببرید و برای شما آرزو دارم… فقط آرزو دارم خوشبختی رو پیدا کنید. چون خوشبختی چیزیه که از درون باید بهش رسید. از بیرون بهش نمی‌رسید. پس در خودتون جستجوش کنید و خوشحال باشید و همۀ بهترین‌های زندگی رو براتون می‌خوام و سال نو رو بهتون تبریک می‌گم و امیدوارم سال نو براتون کلی شادی با خودش بیاره و کلی اتفاقات عالی. شاید چیزی نو، شاید فرصت‌های تازه. البته همیشه همینطوره. پس براتون بهترین‌ها رو آرزوم دارم دوستان. و مراقب خودتون باشید!
سام– خیلی ممنونم. چه پیام زیبایی برای پایان دادن به این گفتگو. ما هم آرزوی سال 2019 فوق‌العاده و شادی رو برای شما داریم، با کلی موفقیت و خبرهای خیلی خوب برای طرفدارانت که در ایران هم هستن!
لنا– ممنونم.
سام– مرسی از  کاتینا از مسکو!
لنا– بله! خداحافظ!
سام– ممنونم. اوقات خوشی داشته باشی!
لنا– تو هم همینطور!
سام– خیلی ممنونم که با ما بودی. ممنونم. خدانگهدار.
لنا– مرسی سام. از ملاقاتت خوشحال شدم.
سام– ممنونم، من هم خیلی خوشحال شدم. خدانگهدار.
لنا– خداحافظ.